
|
درباره ی ما |
با قلم می گویم:
ای همزاد ای همراه ای هم سرنوشت
هر دومان حیران بازی های دوران های زشت
شعرهایم را نوشتی؟ دست خوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت؟؟؟
|
|
جستجو |
| "لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید
!!!
|
|
دل شکسته |
موضوع:
|
دیروز دلم شکست ... هزار تکه شد ... هر تکه اش به یک نفر رسید ... تکه ای به یک گدا تکه ای به بچه ای یتیم. تکه ای به یک مسافر غریب تکه ای به جاده ای که سالهاست هیچکس از آن عبور نکرده تکه ای به ابر تکه ای به آسمان . . . دلم هزار تکه شد و در هزار جای جهان پراکنده ... و من گویی هزار بار تکثیر شدم! ... کاش دلم زودتر از این ها شکسته بود ...
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|جمعه پانزدهم آبان 1388|
|
|
ای دبستانی ترین احساس من |
موضوع:
|
اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|شنبه بیست و پنجم مهر 1388|
|
|
قسمتی از داستان شازده کوچولو |
موضوع:
|
شهریار کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زندهای نسبت به آنی که اهلی کردهای مسئولی... . . شازده کوچولو...آنتوان دوسنت اگزوپری
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388|
|
|
شکلات تلخ |
موضوع:
|
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس لبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر - سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟ نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش - ماماااا..نم .. ما..مااا نم .... صدایش می لرزید - ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟ گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید هق هق , گریه می کرد آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت - ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟ این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو , کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام - من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ... دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست حسودی می کردم به دخترک - تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟ آرام تر شد قطره های اشکش کوچکتر شد احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود - آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ... هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد , با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار - گریه نکن دیگه , خب ؟ - خب ... زیبا بود , چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد , - اسمت چیه دخترکم ؟ - سارا - به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش , و من , نه بغضم را شکسته بودم , که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ... باید تحمل می کردم , حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان باید صبر می کردم - خب , کجا مامانتو گم کردی ؟ با ته مانده های هق هقش گفت : - هم .. هم .. همینجا .. نگاه کردم به دور و بر به آدم ها به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند بلند شدم و ایستادم حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را - نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟ دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ - ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد یک لبخند کوچک و زیر پوستی , و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده قدم زدیم باهم قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد , هدفمان یکی بود , من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش , - آدرس خونه تونو نداری ؟ لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت - یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟ - چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه خنده ام گرفت بلند خندیدم و بعد خنده ام را کش دادم آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند سارا با تعجب نگاهم می کرد - بلدی خونه مونو ؟ دستی کشیدم به سرش - راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش لبخند زد بیشتر خودش را بمن چسبانید یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ... کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم کاش میشد من و .. دستم را کشید - جونم ؟ نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود - ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم خندیدم - ای شیطون , ... ازینا ؟ - اوهوم ... - منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟ خندید , - خب , ازون قرمزاشا ... - چشم ... هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم سارا شیرین زبانی می کرد انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود - تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ... گوش می دادم به صدایش , و جان هم لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی - خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟ - آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا .. ما دوست شده بودیم به همین سادگی سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید خوش بودیم با هم قد هردومان انگار یکی شده بود او کمی بلند تر و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند - ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون دستم را رها کرد مثل نسیم مثل باد دوید تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من قدرت تکان خوردن نداشتم انگار حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم - ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟ صورت مادر سارا , روبروی من بود خیس از اشک و نگرانی , - آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام - خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس سارا خندید - تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ... هر سه خندیدیم خنده من تلخ خنده سارا شیرین - به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟ سارا آمد جلو , - می خوام بوست کنم خم شدم لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود سرم همینطور خم بود که صدایش آمد - تموم شد دیگه و باز هر دو خندیدیم نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن - نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟ لبخند زدم , - نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست - پیداش کنیا - خب .... سارا دست مادرش را گرفت - خدافظ - آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار - خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید - چشم همینطور قدم به قدم دور شدند سارا برایم دست تکان داد سرش را برگردانده بود و لبخند می زد داد زد - خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که خندیدم ..... پیچیدم توی کوچه کوچه ای که بعدش پسکوچه بود یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که هراسان دویدم - سارا .. سار ... ا کسی نبود , دویدم تا انتهای جایی که دیده بودمش - سارااااااااا نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان .... رسیدم به پسکوچه بغضم ارام و ساکت شکست حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان سارا مادرش را پیدا کرده بود و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان .... پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی , خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|دوشنبه یکم تیر 1388|
|
|
من از جنس بهارم |
موضوع:
|
بها رو دوس دارم چون از جنس بهارماز جنس شکوفه های صورتی بهار فصل آغاز منه همیشه بهاری باشید ...........................................
تو چه ساده ای و من ، چه سخت  تو پرنده ای و من ، درخت. آسمان همیشه مال توست ابر، زیر بال توست من ، ولی همیشه گیر کرده ام. تو به موقع می رسی و من، سال هاست دیر کرده ام. *** خوش به حال تو که می پری! راستی چرا دوست قدیمی ات _ درخت را _ با خودت نمی بری؟ *** فکر می کنم توی آسمان جا برای یک درخت هست. هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را روی ما نبست. یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار یا مرا ببر توی آسمان آبی ات بکار. *** خواب دیده ام دست های من آشیانه تو می شود. قطره قطره قلب کوچکم آب و دانه تو می شود. میوه ام: سیب سرخ آفتاب. برگ های تازه ام: ورق ورق نور ناب. *** خواب دیده ام شب، ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خورند. ریشه های تشنه ام توی حوض خانه خدا آب می خورند. *** من همیشه خواب دیده ام، ولی ... راستی ، هیچ فکر کرده ای یک درخت توی باغ آسمان چقدر دیدنی ست! ریشه های ما اگرچه گیر کرده است میوه های آرزو، ولی رسیدنی ست. عرفان نظرآهاری
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|پنجشنبه ششم فروردین 1388|
|
|
تمام دلخوشی هایم |
موضوع:
|
خواهد رفتاما چشم من در کوچه های خیس شب با خیالش جاودانه زیر باران گریه خواهد کرد و اینک این منم اینک این منم تنهاتر از شب تمام دلخوشی هایم شبی خواهد رفت
پیشاپیش 29 بهمن جشن سپندار مزگان (روز عشق ایرانی ) رو به همه ی آریایی ها تبریک میگم امیدوارم همه بتونن این روز رو به کسی که دوسش دارن تبریک بگن
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|شنبه بیست و ششم بهمن 1387|
|
|
مرگ دیگر |
موضوع:
|
مرگ در هر حالتي تلخ است اما من
دوستتر دارم كه چون از ره در آيد مرگ
درشبي آرام چون شمعي شوم خاموش
ليك مرگ ديگري هم هست
دردناك اما شگرف و سركش و مغرور
مرگ مردان مرگ در ميدان
با تپيدن هاي طبل و شيون شيپور
با صفير تير و برق تشنه شمشير
غرقه در خون پيكري افتاده در زير سم اسبان
وه چه شيرين است
رنج بردن
پافشردن
در ره يك آرزو مردانه مردن
وندر اميد بزرگ خويش با سرود زندگي بر لب
جان سپردن
آه اگر بايد
زندگاني را به خون خويش رنگ آرزو بخشيد
و به خون خويش نقش صورت دلخواه زد بر پرده اميد
من به جان و دل پذيرا ميشوم اين مرگ خونين را ...!
ه الف سایه
سلام امروز باز حافظ بودم اما تنها..... بازم نم نم بارون.... بازم فال حافظ و بازم امــــــــید...... دوباره برگشتم دوستتون دارم
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|سه شنبه بیست و چهارم دی 1387|
|
|
شکلات |
موضوع:
|
|
من یک شکلات گذاشتم تو دستش اونم یک شکلات گذاشت تو دستم من بچه
بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه
خندیدم
گفت دوستیم ؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا ؟
گفتم دوستی که تا نداره
گفت تا مرگ
خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ باز با هم دوستیم؟
تا بهشت تا جهنم. تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم
خندیدمو گفتم تو براش تا هرجا که دلت می خواد یک تا بزار اصلا یک تا بکش از
سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد می دونستم ا ون میخواست حتما دوستیمون
یک تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید !!
گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم
گفتم باشه تو بزار
گفت شکلات باشه ؟
گفتم باشه
هر بار یک شکلات می ذاشت تو دستم منم یک شکلات می ذاشتم تو دستش
باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست
من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنم تند و تند میمکیدم میگفت شکمو
تو دوست شکموی منی و شکلاتمو می گذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ
می گفتم بخورش
می گفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن اون وقت چی کار می کنی ؟
می گفت مواظبشون هستم
می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم ومن شکلاتمو می ذاشتم تو
دهنمو می گفتم نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره !!
چند سالی گذشت
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم.اون همه رو نگه داشته
اومده بود خداحافظی کنه می خواست بره اون دور دورا
میگفت میرم اما زود بر می گردم.
من که می دونم اون بر نمی گرده
یادش رفت به من شکلات بده .
من که یادم نرفته شکلاتمو دادم تندی بازش کردگذاشت تودهنش یکی دیگه گذاشتم
تو اون دستش گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت
یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دو تا رو خورد
خندیدم
می دونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره
مثل همیشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچکدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلات های نخورده چی کار می کنه ؟ |
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|یکشنبه دوازدهم اسفند 1386|
|
|
کاشــــــکی می شد |
موضوع:
|
کاشکی میشد تو عاشقم باشی
بشه عشق رو تو نگاهت دید و احساست رو فهمید
کاشکی تو میگفتی که میخوای برای همیشه پیشم بمونی
اون وقت توی کلبه ی دلم برات یه اتاق از گل یاس میساختم
یه اتاق با تخت خواب رویا و پرده های نسیم
رو به باعچه ی زندگی که هر وقت دلت گرفت بهش نگاه کنی
کنار دریاچه ی محبت که ازش بنوشی و سیراب شی

توی جاده ی عشق که راهت رو پیدا کنی و ادامه بدی
کاشکی میشد دستهات رو توی دستام بذاری
تا منم از گرمای اونا دستای یخ زدم رو گرم کنم
کاشکی میشد با نگات باهام حرف بزنی
آخه من دیگه از واژه های تکراری خسته شدم
کاشکی میشد روی قلبم اسمت رو حک کنی
تا منم همیشه و هرجا به یادت باشم
کاشکی میشد بگی دوسم داری
اون وقت باور کن همه ی این کارا آسون میشد

|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|شنبه یازدهم اسفند 1386|
|
|
دست هایم بی حس و نگاهم نگران.......... |
موضوع:
|
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم
.. راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا! حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|چهارشنبه دوازدهم دی 1386|
|
|
|
موضوع:
|

من پر از ابهام
تو پر از نیاز
خیال با تو بودن چه قدر شیرین است
اما افسوس
ای کاش کمی زودتر تو را می شناختم
ای کاش فرصتی برای زنده ماندن باقی باشد

|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386|
|
|
بوم ناتمام |
موضوع:
|

اولین قلم مویی که به بوم می زنم
نقش چشم های تو نمایان می شود
باز ساز دلم آهسته می شکند
باز وجودم
به سمت تو دست دراز می کند
باز دیدگانم
یاد روزهای ابری می کند
باز پاییز می آید
و سراغ تو را می گیرد
.......و باز من و
........ این همه نبودن تو
......... و باز من و
.......... این بوم ناتمام
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|پنجشنبه هشتم آذر 1386|
|
|
فرشته و دریا |
موضوع:
|

دیشب تو رفتی
بی اعتنا به تمام
ستاره هایی که
چشمک معنادار می زدند
و سکوت غمگین مهتاب.
از دستپاچگی
کفشهایت باقی ماند
و برخی حرفهایت...........
مثل : "دوستت دارم" !
دیشب تو رفتی.......
و امروز
بدون دلیل ٬ رفتن بعضی ها
دلیل مرگ بعضی ها شده است
و من می دانستم هر آمدنی
رفتنی دارد
وقتی آدم عاشق می شود
هیچ کس کمکش نمی کند
دیشب تو رفتی
و من با چشم های گریه کرده
خواب دیدم دریا شده ام
تو بازگشته ای
مثل خدا مهربان شده ای
و من از شوق
امواجم را به سویت می غلتانم
تو باز رفتی...........
من از درخت سدر آن نزدیکی
خواستم تا تو را به من باز گرداند
او بی مهابا
چنگ در گیسوانت انداخت
.........
تو باز رفتی
سهم من از تو
چند تار مو شد
که نمی توانستند عشق مرا اندازه بگیرند
از خواب برخاستم
یادم آمد....
تا حالا دریا ندیده ام
یادم آمد.....
از زیر قرآن عبورت نداده ام
و پشت سرت آب نریخته ام
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|دوشنبه بیست و یکم آبان 1386|
|
|
شیطان |
موضوع:
|
دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان, بساطش راپهن کرده بود؛ فریب می فروخت .
مردم دورش جمع شده بودند, هیاهو می کردندوهول می زدندو بیشتر می خواستند
. توی بساطش همه چیز بود: غرور, حرص, دروغ وخیانت, جاه طلبی وقدرت
.هر کسی چیزی میخرید ودر ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند
.وبعضی پاره ای از روحشان را.بعضی ها ایمانشان را می دادند وبعضی آزادگیشان را.
شیطان می خندید ودهانش بوی جهنم می داد.
حالم را به هم می زد,دلم می خواست تمام نفرتم را توی صورتش تف کنم .
انگار ذهنم را خواند , موذیانه خندیدو گفت :من کاری با کسی ندارم,
فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام وارام نجوا می کنم
,نه قیل وقال میکنم ونه کسی را مجبور میکنم از من چیزی بخرد,
می بینی ادمها خودشان دوره من جمع شده اند .
جوابش را ندادم . انوقت سرش را نزدیک اورد و گفت : البته تو با اینها فرق میکنی
تو زیرکی ومومن . زیرکی وایمان ادم رانجات می دهد .
انها ساده اند وگرسنه . به جای هر چیزی فریب می خورند .
از شیطان بدم می امد اما حرفهایش شیرین بود .
گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای افتادکه لا به لای چیز های دیگر بود.
دور از چشم شیطان ان را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم:بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از
شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.
توی ان اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از
دستم افتادو غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم , نبود .
فهمیدم ان را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه دویدم, تمام راه لعنتش کردم , تمام راه خدا خدا کردم.
می خواستم یقه نامردش را بگیرم,
عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم . شیطان اما نبود

|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|شنبه دوازدهم آبان 1386|
|
|
راز خدا |
موضوع:
|
قطاري که به مقصد خدا مي رفت در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست، کيست که با ما سفر کند؟ کيست که رنج و عشق را توامان بخواهد؟ کيست که باور کند دنيا تنها ايستگاهيست براي گذشتن؟
قرنها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدند.
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود، در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد کسي کم ميشد، قطار مي گذشت و سبک مي شد، زيرا سبکي قانون خداست ...
قطاري که به مقصد خدا مي رفت به ايستگاه بهشت رسيد، پيامبر گفت: اينجا بهشت است، مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست.
مسافراني که پياده شدند بهشتي شدند، اما اندکي باز هم ماندند، قطار دوباره به راه افتاد و بهشت جا ماند ...
آن گاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، آنکه مرا ميخواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد، راز من همين بود ...
و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري و نه پيامبري...
|
| نوشته شده توسط :ღساراღ | لينک ثابت
|سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386|
|
|
|
|
موضوعات |
|
|
 |
|
آمار سایت |
كاربران آنلاين:
نفر
تعداد بازديدها:
RSS
|
 |
|